سه شنبه بیستم دی 1390
داستان هدایت 3
بعد از رفتن مهمانه
ا و بعد از جمع آوري و شستشوي پيش دستيهاي ميوه و استکانهاي چائي به اتاقم رفتم، لحظهاي از ياد پرويز غافل نميشدم. اين اولين باري نبود که از کسي نامه ميگرفتم در راه مدرسه پسري که هوشنگ نام داشت مرتب مزاحم ميشد و روي نيمکت ايستگاه اتوبوس نامه ميگذاشت و من به خاطر اينکه کسي آن را برندارد مجبور ميشدم نامه را بردارم اما هيچ وقت با او صحبت نکردم و اجازه ندادم که حتي يک بار به خود اجازه دهد با من روبهرو شده و راحت حرفهايش را بزند. از دوست شدن و نامه پراکني و اسير هوس شدن متنفر بودم. در حالي که در مدرسه در بين همکلاسيها و دوستانم داشتن دوستهاي پنهاني باب شده بود و من واقعا از اين کار بيزار بودم عقيدهام بر اين بود تا هنگامي که وقت ازدواجم نشده دليلي ندارد که به کسي قول بدهم. خصوصا که به طور کلي به ازدواج فکر نميکردم و چنين قصدي نداشتم و اين کارها را به طور قطع نوعي اتلاف وقت و زير پا نهادن ارزشهاي انساني ميدانستم. تا نيمههاي شب به پرويز فکر کردم و از اينکه باعث شده بودم محل زندگياش و مسير زندگياش را به خاطر من تغيير دهد احساس گناه ميکردم. شايد مقصر من بودم شايد اگر آن همه با او با صميميت رفتار نميکردم اين اتفاق نميافتاد و اين چه حسي بود که آرام و قرار از من گرفته بود چرا عشق او را باور کردم؟! چرا حرفهايش به دلم نشست؟! چرا به جاي عصبانيت و کوچک فرض کردن او تا اين حد افکارم بر او متمرکز شده بود؟
ادامه مطلب
جمعه دوم دی 1390
داستان هدایت 2
حرفي که پرويز زد کمي افکارم را به هم ريخت و در مطالعهام خلل ايجاد کرد کتاب را بستم و به خانه رفتم. مادرم از خواب بيدار شده بود و چاي دم ميکرد با اينکه رو به پيري ميرفت اما به حدي با بچهها صميمي بود که هيچ کدام چيزي از او پنهان نميکرديم. خودش هميشه با دست به قفسه سينهاش ميزد و ميگفت اينجا مخزن رازهاست. به او گفتم: مامان پرويز آمده بود و ميگفت ميخواهم بروم تهران کار کنم. گفت: پس درسش چي؟ گفتم، درس هم ميخواند. عمويش کارخانه شامپو دارد. گفت: موفق باشد. گفتم: آمده بود خداحافظي کند. شما خواب بودي بهمن هم نبود قرار شد شب دوباره برگردد بعد از کمي مکث دوباره گفتم: مامان! پرويز يه جوري بود، خيلي حالش گرفته بود انگار به اجبار ميرفت انگار ميرود که ديگر برنگردد
ادامه مطلب
شنبه نوزدهم آذر 1390
داستان هدایت
من در آينهاي زنگار بسته
ما بهائي بوديم. «در ابتدا بگويم که بهائيان دو دستهاند: دستهاي انسانهاي فريب خورده و ناآگاه که به دام افتاده و غافلند و بهائيت يا به صورت موروثي به آنان رسيده و يا به علت عدم دانش کافي از دين و ديانت در دام آن افتاده و بهائيت را به عنوان ديني آمده از سوي خدا پذيرفتهاند. اين گروه مثل ساير پيروان اديان ديگر خدا را پرستش ميکنند و بعضا اعمال نيک و حسنهاي نيز دارند و به دعا و راز و نياز با خدا ميپردازند اما غافلان فريب خوردهاي هستند که بدون کوچکترين دليل قانع کنندهاي ادعاي اربابان بهائيت را پذيرفتهاند .
ادامه مطلب

